تبلیغات
top.window.moveTo(0,0); if (document.all) { top.window.resizeTo(screen.availWidth,screen.availHeight); } else if (document.layers||document.getElementById) { if (top.window.outerHeight مجنون ترین لــــــیلـــــــی
مجنون ترین لــــــیلـــــــی

( دردناکـ ترینـ سکوتـــــ خیســـــــــ)

خب، جلد اول این کتاب 12 جلدی راجع به سیرک عجایب هست که ذهن شخصیت اصلی داستان یعنی "دارن شان" و بهترین دوستاش رو به خودش مشغول کرده. از اونجایی که قروش بلیط سیرک مخفیانه و غیر قانونی بود مجبور شدن پنهانی بلیط بخرن و دو تا هم بیشتر گیرشون نیومد. پس طبق قرعه ای که میندازن بین 4 نفر دارن شان انتخاب میشه و استیو که زحمت خریدش افتاده بود گردتش، انگار سرنوشت این دو تا رو سمت خودش کشوند.
اون شب که مخفیانه وارد سیرک میشن و ادمهای عجیب رو میبینن اخرش یه مرد با موهای نارنجی و با یه عنکبوت خیــــــــــــلی سمی وارد صحنه میشه و ادعا میکنه که زهر این عنکبوت میتونه یه ادم بالغ رو از پا دربیاره، که از همون اول استیو ذهنش درگیر میشه و میره تو فکر. اون مرد مونارنجی "آقای کرپسلی" بود، یه خون آشام. عنکبوتش کارای فوق العاده ای میکرد؛ مثل غذا خوردن، با تارش شکلات درست کردن و ... . در واقع آقای کرپسلی از طریق تلپاتی عنکبوت رو تحت کنترل خودش داشت و این برای دارن شان که به طرز عجیبی عاشق عنکبوت ها بود این بهترین بخش اجرا بود.
نمایش تموم میشه و همه یکی یکی از تالار میرن بیرون ولی استیو به دارن میگه ک میخواد بمونه و از دارن میخواد ترکش کنه. دارن با وجود اون موجودات عجیب مثل مرد گرگی ، پسر ماری، زن ریش دار و ... که بعدا میفهمه همچینم ترسناک نیستن! نمیتونه دوستش رو ترک کنه. واسه همین روی جایی شبیه به بالکن وایمیسه و استیو رو زیر نظر میگیره که مبادا اتفاقی براش بیفته. استیو تنها وسط تالار ایستاده بود و با اضطراب منتظر کسی بود. اون ادم آقای کرپسلی بود. استیو ازش چیزی میخواد که باعث میشه دارن شان ازش واسه یه مدت طولانی متنفر شه.
 استیو از آقای کرپسلی میخواد که اونو هم مثل خودش به یه خون آشام تبدیل کنه و وقتی با مخالفت اون به دلیل سن کمش روبرو میشه شروع به تهدیدش میکنه و میگه که آقای کرپسلی رو لو میده. آقای کرپسلی خون استیو رو امتحان میکنه و بهش میگه که خون وحشی داره و ومپایر ها آدم های محترمی هستن و نمیتونه اونو به یه ومپایر تبدیل کنه. این حرف واسه استیو خیلی سنگینه و در حالی که قسم میخوره که انتقام بگیره، تالار رو ترک میکنه و به سمت خونه میره. 
اون شب دارِن شان، از بهترین دوستش متنفر میشه و نمیتونه درک کنه که همچین خواسته ای داشته! دارِن از یه خانواده آروم و با فرهنگ بود در صورتی که استیو پدر نداشت و بچه شروری بود. با اینکه بخاطر ذات خبیثش همه باهاش بد بودن، برای دارِن بهترین بود. اون شب دارِن دیر وقت به خونه رفت ولی فکر عنکبوت از سرش بیرون نرفت. تمام مدت به عنکبوت فکر میکرد که دمدمای صبح فکر خطرناکی به ذهنش رسید.
گروه سیرک شبها کار میکردن و روزها میخوابیدن. دارن تصمیم گرفت صبح قبل از مدرسه بره اونجا و عنکبوت رو بدزده! قدم گذاشتن توی چادر اون همه آدم های عجیب وحشتناک بود ولی عشق به داشتن اون عنکبوت برای دارِن، هیچ مانعی سر راه خودش نمیدید. تصمیم گرفت همونطور که استیو، آقای کرپسلی رو تهدید کرد، تهدیدش کنه. تو یه نامه برای آقای کرپسلی نوشت که دنبالش نگرده وگرنه اونو لو میده و چون فکر میکرد که آقای کرپسلی به محض دزدیده شدن عنکبوتش اولین کسی که به ذهنش میرسه استیوه، آخر نامه نوشت: من استیو نیستم. هرچند فکر میکرد نامه مسخره ای شده ولی برای حفظ جان دوستش نیاز بود که ذکر بشه. وقتی به سختی عنکبوت رو دمدمای صبح از چادر آقای کرپسلی دزدید، نامه رو جای قفس عنکبوت گذاشت و اونجا رو ترک کرد. عنکبوت چند روزی توی قفس و توی کمد دارِن مخفی بود و فقط "آنی" خواهر کوچکتر دارِن از این قضیه با خبر بود تا اینکه یه روز استیو به دیدن دارِن میاد تا ازش بپرسه که چرا دیگه باهاش حرف نمیزنه و دارِن خودش رو از عذاب پنهان کاری خلاص کرد و راز عنکبوت رو با استیو درمیون گذاشت. استیو اصرار کرد که عنکبوت رو از قفس بیرون بیارن و این کار رو کردن. دارِن در حالی که با فلوت عنکبوت رو تحت کنترل داشت، اون رو از روی دستها به سمت سر استیو هدایت کرد. وقتی عنکبوت به شونه های استیو رسید یکدفعه دارِن کنترل خودش رو از دست داد و این اختلال باعث شد عنکبوت از هیپنوتیزم خارج بشه و استیو رو نیش بزنه! دارِن بلافاصله با عجله عنکبوت رو برگردوند توی کمد و با آنی نقشه کشیدند که صحنه سازی کنند و بگن یه حشره از پنجره داخل اتاق شد و استیو رو نیش زد. 
استیو کاملا فلج، به بیمارستان منتقل شد و دکترا از درمان اون ناامید شدند. بعد چند روز دارِن که خودش رو مقصر این اشتباه میدونست قفس عنکبوت رو از کمد بیرون اورد و شروع کرد به داد و بیداد برای از دست دادن بهترین دوستش. آخرش هم از عصبانیت قفس عنکبوت رو از پنجره به بیرون پرت کرد. از شانس اون پنجره باز بود و فقس پرت شد توی کوچه. دارِن خشکش زد. و فقط دعا میکرد که قفس باز نشده باشه و عنکبوت کل مردم شهر رو فلج نکنه. وقتی لب پنجره رسید و پایین رو نگاه کرد و قفس بسته عنکبوت رو زیر نور چراغ خیابون دید آهی از اسودگی کشید. ولی در همون زمان دستی از تاریکی قفس رو از رو زمین برداشت. یه مرد با قد بلند، انگشتان کشیده و ناخن های تیز  و موهای نارنجی. اون دست، دست آقای کرپسلی بود...

دارِن از ترس خشکش میزنه و به این فکر میکنه که اگه آقای کرپسلی این همه مدت میدونست که عنکبوتش دست اینه، پس چرا هی کاری نکرد؟ میتونست خیلی راحت بلایی سرش بیاره. دارن به این فکر کرد که پادزهر عنکبوت رو فقط آقای کرپسلی داره. گرچه تا الان جرات نمیکرد بره پیشش ولی حالا که فهمید اون از این قضیه با خبره دلش رو قرص کرد که بره ازش پادرزهر رو بخواد و دوستش رو نجات بده. وقتی میره پیش اون خون آشام و ازش میخواد که پادزهر رو بهش بده اون بهش میگه که فقط به یک شرط این کار رو میکنه و شرطش هم این بود که دارن به یک نیمه خون آشام تبدیل بشه و به عنوان دستیار پیش آقای کرپسلی بمونه. دارن خیلی مقاومت کرد ولی پای نجات دوستش در میون بود و حاضر شد چشمش رو رو همه چی ببنده تا دوستش رو نجات بده. آقای کرپسلی با بریدن نوک انگشتای خودش و دارن و بهم چسبوندن اونها خون خودش رو به بدن دارن منتقل میکنه و به این ترتیب دارن یک نیمه خون آشام میشه. اونا پنهانی با هم وارد بیمارستان میشن و پادزهر رو به بدن استیو تزریق میکنن دارن وقتی خیالش راحت میشه از دست آقای کرپسلی فرار میکنه ولی آقای کرپسلی داد میزنه و بهش هشدار میده که نمیتونه بیشتر از یه روز بدون اون دووم بیاره! حال استیو بهتر میشه و به مدرسه برمیگرده ولی چیزی که برای همیشه تغییرکرده بود این بود که دارن دیگه یه انسان عادی نبود! استیو که اطلاعات کاملی از زندگی و رفتار خون آشام ها داشت بلافاصله با بیشتر شدن قدرت دارِن و بیخود شدنش وقتی که خون پای زخمی دوستش رو میبینه متوجه میشه که پشت مرخص شدنش از بیمارستان داستان مشکوکی هست. 

ادامه دارد....


نوشته شده در جمعه 6 بهمن 1396 ساعت 02:54 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

وقتی حرف از کتاب و یا بهترین داستانی که تا به حال خوندم میشه اولین چیزی که به ذهنم میاد مجموعه 12 جلدی کتابی که به اسم "قصه های سرزمین اشباح" به چاپ رسیده ولی در واقع اینا شبح نیستن، خون آشام هستن، میفتم. من از هر کتابی با هر موضوعی استقبال نمیکنم و خیلی کم پیش میاد که داستانی خیلی زیاد جذبم کنه و این هم بیشتر از موضوع داستان بستگی به قلم نویسنده داره. 
بعضی نویسندده ها قلم خوب دارن و بعضیا داستان نویسی عالی. به جرات میتونم بگم که دارن شان ، نویسنده محبوب من، هر دوی اینا رو باهم داره و این جذابیت داستانش رو چند برابر میکنه. لحظه به لحظه و خط به خط داستان به اوج میبردت و به اصطلاح انگلیسی ها خیلی page turner هست. تو قسمت های بعدی خلاصه ای از داستان رو براتون میذارم


نوشته شده در جمعه 6 بهمن 1396 ساعت 02:16 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

دارم هر شب میام از خونه بیرون

هوای خونه سنگینه

من هر شعری ک این روزا

نوشتم از تو غمگینه...



نوشته شده در شنبه 19 تیر 1395 ساعت 03:05 ق.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

در خیالات خودم,
در زیر بارانی که نیست…
می رسم با تو به خانه،
از خیابانی که نیست…

می نشینی روبرویم،
خستگی در میکنی…
چای می ریزم برایت،
توی فنجانی که نیست…

باز میخندی و میپرسی:
كه حالت بهتر است؟!
باز میخندم ، که خیلی،
گرچه ، میدانی که نیست…

شعر می خوانم برایت،
واژه ها گل می کنند!!!
یاس و مریم میگذارم،
توی گلدانی که نیست…

چشم میدوزم به چشمت،
می شود آیا کمی،
دستهایم را بگیری،
بین دستانی که نیست..؟!

وقت رفتن می شود،
با بغض می گویم: نرو...
پشت پایت اشک می ریزم،
روی ایوانی که نیست…

می روی و خانه،
 لبریز از نبودت می شود…
باز تنها می شوم،
با یاد مهمانی که نیست...!

بعد تو
این کار هر روز من است!!!
باور این که نباشی،
کار آسانی که نیست...! 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 19 اسفند 1393 ساعت 11:28 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

آخرین بار ڪه من از تهِ دل خندیدم
علتش پـول نبود
انعڪاسِ جُوڪ هر روز نبود
علتش، چهره‌یِ ژولیده‌یِ یڪ دلقڪ,
یا زمین خوردن یڪ ڪور نبود ...
من بهِ « من » خندیدم !
ڪه چو یڪ دلقڪ ِگیج
نقش یڪ خنده به صورت دارم و دلم میـــگرید ...



نوشته شده در دوشنبه 4 اسفند 1393 ساعت 11:56 ق.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

سوختنم را دیدی و خندیدی
           خندیدنت را دیدم و سوختم
خندیدن مرا خواهی دید
                              " وعده ما روز ســـــــــــوختنت! "



نوشته شده در دوشنبه 4 اسفند 1393 ساعت 11:46 ق.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

هیشکس نمیداند پشت این لبخند ، غم مبهمیست

که روز ها بغض میشود

               شبها تا سحر گــــــــــــــــــــــــــــــــریه ..


      "ساویسا"


نوشته شده در شنبه 3 آبان 1393 ساعت 12:02 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

                            تو را دردنیایی دوست دارم ک نمیدانند عشق چیست!!


نوشته شده در سه شنبه 22 مهر 1393 ساعت 06:36 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

گرگ یعنی ارتش یک نفره!
                        تنها ولی وحشی
..



نوشته شده در چهارشنبه 2 مهر 1393 ساعت 11:42 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

و مـــــــــــــــــــن ماندم و خدایی ک کاری به کار عشق ندارد... 


نوشته شده در سه شنبه 1 مهر 1393 ساعت 05:22 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

دل کندن اگر آسان بود

              "فرهاد" جای بیستون دل میکند ..


نوشته شده در پنجشنبه 6 شهریور 1393 ساعت 11:19 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

{-77-}happy birthday to Me{-77-}


نوشته شده در سه شنبه 4 شهریور 1393 ساعت 09:13 ق.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

ای بغض فروخفته مرا مرد نگه دار

               تا دست خداحاظی اش را بفشارم!


نوشته شده در سه شنبه 28 مرداد 1393 ساعت 04:02 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

بخشیدمت اما پس از مرگم همه چیز را در مورد تو به خدا خواهم گفت!


نوشته شده در شنبه 25 مرداد 1393 ساعت 09:02 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

من از هجوم

خواب های خط خطی

در متن شب می ترسم ...


نوشته شده در سه شنبه 14 مرداد 1393 ساعت 12:32 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

یه اتوبان شلوغ...
دوتا ماشین...
من و پایه خل بازیام...
گاز...
دنده 5،4،3،2،1....

بین ماشینا...
سرعت...
جنون...
یه اشتباه...
برخورد...
صدا...
دود...
آتیش...
خون...
پلیس...
آمبولانس...
بیمارستان...
اطاق عمل...
شوک...
خط صاف...
شوک...
یه خط صاف...
یه بوق ممتد...
یه ملافه ی سفید...
سردخونه...
قبرستون...
سر خاک...
صدا...
اشک...
جیغ...
گریه...
سوم...
هفتم...
چهلم...
پایه ی خل بازیام،اینبار بدون من...
و من،زیر خاک،تنها...
پایان من....{-77-}

 


نوشته شده در جمعه 10 مرداد 1393 ساعت 04:19 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

دلـــــــــــت را به دستان خــــــــــــــــــــــــــــــدا بسپار ...

                                     خودش میداند چگونه دلتنگیهایت را هضم کند!!!

 

"ســـــاویســـــا"


نوشته شده در سه شنبه 31 تیر 1393 ساعت 01:48 ق.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

نردبان این جهان ما و منیست

عاقبت این نردبان افتادنیست

لاجرم هر کس که بالاتر نشست

استخوانش سخت تر خواهد شکست
...

"مولانا"


نوشته شده در یکشنبه 15 تیر 1393 ساعت 01:17 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

             وآن چنان محو ک یکدم مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا ک ز دستم نرود

               ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی!

 


نوشته شده در یکشنبه 15 تیر 1393 ساعت 12:49 ق.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

همه جا آرام است

                دل من

                        استثناست ..


نوشته شده در یکشنبه 15 تیر 1393 ساعت 12:48 ق.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

چایت را بنوش
نگران فردا نباش
از گندمزار من و تو
مشتی کاه میماند برای بادها ...


نوشته شده در چهارشنبه 11 تیر 1393 ساعت 05:51 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

روزگارا ...!

تو اگر سخت به من میگیری با خبر باش كه

پژمردن من آسان نیست.

گرچه دلگیرتر از دیروزم...

گرچه فردای غم انگیز مرا میخواند...

لیك باور دارم دلخوشی ها كم نیست...


نوشته شده در شنبه 31 خرداد 1393 ساعت 12:27 ق.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

امشب ز کَرَم حق گُهرى داد به نرجس

وز برج ولایت قمرى داد به نرجس

خوش باش که حق بال و پرى داد به نرجس

برخیز که زیبا پسرى داد به نرجس

{-102-}تولد تنهادلیل سر پا موندن جهان مبارک{-102-}

 


نوشته شده در پنجشنبه 22 خرداد 1393 ساعت 11:29 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

عمریست که از حضور او جا ماندیم
در غربت سرد خویش تنها ماندیم
او منتظرست تا که ما برگردیم
ماییم که در غیبت کبری ماندیم!

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 21 خرداد 1393 ساعت 11:32 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

باید که ز داغم خبری داشته باشد
هر مرد که با خود جگری داشته باشد

حالم چو دلیری‌ست که از بخت بد خویش
در لشکر دشمن پسری داشته باشد !

حالم چو درختی‌ست که یک شاخه نا اهل
بازیچه‌ی دست تبری داشته باشد

سخت است پیمبر شده باشی و ببینی
فرزند تو دین دگری داشته باشد!

 


نوشته شده در پنجشنبه 8 خرداد 1393 ساعت 10:07 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

زنــــــــــــــــــــــــدگی

              چون قفسی ست ..

قفسی تنگ پر از تنهایی!

و چ خوب است لحظه غفلت آن زندانبان

و بعد از آن هم

 پــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرواز ..


نوشته شده در یکشنبه 4 خرداد 1393 ساعت 06:53 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

از مرگ نمی ترسم

من فقط نگرانم

که در شلوغی آن دنیا

تو را پیدا نکنم!

الهه!

خدا حافظ بانو ..

                       ولی کی باورش میش؟!


نوشته شده در چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 ساعت 10:23 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

آرزو دارم تو هم عاشق شوی
                              تا بفهمی درد را ..
معنی برخوردهای سرد را ...




نوشته شده در جمعه 19 اردیبهشت 1393 ساعت 01:14 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

سالهاست کوهستان دلم به حرمت رد پایت به برفهایش اجازه آب شدن نمیدهد!
نوشته شده در جمعه 19 اردیبهشت 1393 ساعت 01:11 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

کاش میدانستم چیست!
      آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست ..




نوشته شده در جمعه 19 اردیبهشت 1393 ساعت 01:08 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |


Design By : Pichak