top.window.moveTo(0,0); if (document.all) { top.window.resizeTo(screen.availWidth,screen.availHeight); } else if (document.layers||document.getElementById) { if (top.window.outerHeight مجنون ترین لــــــیلـــــــی - مطالب آبان 1392
مجنون ترین لــــــیلـــــــی

( دردناکـ ترینـ سکوتـــــ خیســـــــــ)

چقد از ساحل چشمات دورم دلم آشوبه و دستام سرده

شب به زیبایی دریا میشه اگه عشقم به دلت برگرده

من ازت دورم و حالم خوش نیس بی هوا تا ته دریا میرم

بهتره به فکرمن باشی که توی زندون نگاهت گیرم

تا به دستای تو عادت کردم تو رو غصه ها ازم دزدیدن

خیلی طوفانیه دریا امشب مگه موجا تو رو باکی دیدن؟


نوشته شده در چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 10:02 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

به سلامتی اون مردی که به حرمت مردونگیش سکوت میکنم با اینکه میدونم این سکوت خفم میکنه


نوشته شده در چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 09:57 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

چرا بهت فراموشی مث بختک رو ذهن ماست

برو اما مواظب باش که نامردی طبع دنیاس

برو اما نگا کن به چشای خیس و پر غصه

میدونم موقع رفتن قدمهای توام سسته

توام مث منه حالت غریبی و پریشونی

توام انگار دلت خونه بدون من نمیتونی

مث من غرق این بغضی صدات تو گلوت گیره

واس تو دست تکون میدم توام گریت میگیره


نوشته شده در چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 05:24 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

نشستی تو بارون تو حال خودت داری غصه هاتو مرور میکنی

من اینجا کنار تو پرپر شدم چرا داری از من عبور میکنی؟

نشستی تو بارون تو حال خودت به یه گوشه خیره نگاه میکنی

دیگه این شب آخره که منو با اسم کوچیکم صدا میکنی

یه چیزی بگوشاید آروم بشم سکوت تو از مرگ هم بدتره

نمیشه که اشکامو قایم کنم یه کاری کن این لحظه ها بگذره!

 


نوشته شده در چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 04:58 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

دلتنگی یعنی روبروی دریا باشی خاطرات یه خیابون خفت کنه ...
نوشته شده در سه شنبه 28 آبان 1392 ساعت 11:26 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

بد تر از رفتن گندیست که انسان ها به باور یکدیگر میزنند!
نوشته شده در سه شنبه 28 آبان 1392 ساعت 11:21 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

برای تو مینویسم که ناله هایت را به سینه من میکوبی .. کمی آرامتر کمی آهسته تر فریاد بزن .. او آنقدر دور شده که تپش تو را نمیشنود  ..

دلکم سرت را بر شانه های من بگذار .. آرام بگری ... طوفان دلتنگیت را رام کن ... هجوم خاطراتت را محو ...

اینجا کسی جز من و تو و مشتی خاک نیست ... او نیست که ما را تنها گذاشت

ماییم که رفته ایم!

قلب طوفان زده من عطش دیدارش را با این چند قطره اشک که بر مزارمان جا گذاشته رفع کن !

او دیگر برنخواهد گشت ...!


نوشته شده در دوشنبه 27 آبان 1392 ساعت 01:38 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

بخواب قلب پریشانم .. تو با صبوری بیگانه ای ... پر از بغضی .. چشمهایت را به آغوش من بسپار .. بخواب دلکم تا زمان بگذرد تو تاب تماشای این لحظه ها را نداری!

قلب بی تابم من هم به حرمت تو تنهایم!

اما تو آرام بخواب!


نوشته شده در دوشنبه 27 آبان 1392 ساعت 01:09 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

پنجره را باز بذار و برو ...
هوایم به وسعت حرف های نگفته ام گرفته است ...!

نوشته شده در یکشنبه 26 آبان 1392 ساعت 09:42 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

خود کشی مرگ قشنگی که به آن دل بستم

دست کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم

گاه و بیگاه پر از پنجره های خطرم

به سرم میزند این مرتبه حتما بپرم

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است

این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است

بی تو من با بدن لخت خیابان چ کنم؟

با غم انگیز ترین حالت تهران چ کنم؟

بی تو پتیاره پاییز مرا میشکند

این شب وسوسه انگیز مرا میشکند

قبل رفتن دو سه خط فحش بده داد بکش

هی تکانم بده نفرین کن و فریاد بکش

هرپسربچه که راهش به خیابان تو خورد

یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مرد

من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم

و از آن روز که در بند توام آزادم

چای داغی که دلم بود به دستت دادم

آنقدرسرد شدم کزدهنت افتادم

میپرم دلهره کافیست خدایا تو ببخش

خودکشی دست خودم نیست خدایا تو ببخش!!!


نوشته شده در دوشنبه 13 آبان 1392 ساعت 07:41 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

خداوندا !

پناهم باش و یارم باش ... جهان تاریکی محض است ..

میترسم!

کنارم باش...


نوشته شده در جمعه 10 آبان 1392 ساعت 07:48 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

روی لب های تو وقتی ردی از لبخند نیست

در وجودم سنگ روی سنگ دیگر بند نیست


اخم هایت را کمی وا کن که تاب آوردنش

در توان شانه های خسته ی الوند نیست


خواجه ی قاجار اگر چشم کسی را کور کرد

قصه اش آنچه مورخ ها به ما گفتند نیست


 

خواست تا از چشم زخم دشمنان حفظت کند

خوب می دانست کار آتش و اسپند نیست


 

آنقدر شیرین زبانی کار دستم داده ای

قند خون از خوردن ِ بیش از نیاز ِ قند نیست


 

ای تنت شیراز راز آلود فتحت می کنم

گرچه در رگ هام خون پادشاه زند نیست

 

"سورنا جوکار"


نوشته شده در سه شنبه 7 آبان 1392 ساعت 09:25 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

آدم در آغوش خدا غمی نداشت

پیش خدا حسرت هیچ بیش و کمی نداشت

دل از خدا برید و بر زمین نشست

صد بار عاشق شد و دلش شکست

به هرطرف نگاه کرد راهش بسته بود

یادش آمدیک روز دل خدا را شکسته بود ...


نوشته شده در سه شنبه 7 آبان 1392 ساعت 03:30 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

دلتنگی ام آنقدر بزرگ شده است که اگر ببینی شاید نشناسی ..
نوشته شده در سه شنبه 7 آبان 1392 ساعت 02:33 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

خیلی وقت است که دستم با لیوان چای گرم میشود  ... تنهایی یعنی این!!!
نوشته شده در سه شنبه 7 آبان 1392 ساعت 02:27 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب...

آب در حوض نبود

ماهیان می گفتند:

هیچ تقصیر درختان نیست

ظهر دم کرده تابستان بود

پسر روشن آب، لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید، آمد اورا به هوا برد که برد ...
نوشته شده در دوشنبه 6 آبان 1392 ساعت 06:39 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |

خدایا .. اگر روزی بشر گردی   ز حال بندگانت با خبر گردی

    پشیمان میشوی از قصه خلقت  .. نمیدانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است

چه زجری میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است ...

 


نوشته شده در شنبه 4 آبان 1392 ساعت 01:32 ب.ظ توسط الهه غرور! نظرات |


Design By : Pichak